تبليغاتX
تماشاخانه سنگلج
 
 

مهدی نصیری: تئاتر ما به ویژه در حوزه آثار کمدی شباهت‌های زیادی به شکل‌های سنتی تئاتر ایتالیا دارد. اما بیشترین شباهت‌ها میان این دو حوزه فرهنگی متفاوت را در زمینه تئاتر می‌توان بین کمدیا دلارته و نمایش عروسکی دوره‌گردهای ایتالیایی با نمایش‌های تخت حوضی و خیمه‌شب بازی ایرانی مورد جست‌وجو قرار داد.

ظاهراً همین شباهت هم از سویی باعث شده تا مسئولان انتخاب آثار خارجی جشنواره، تئاتر آئینی ـ سنتی‌"هی تو! ‌" به کارگردانی استفانو گیونچی را برای حضور در این فستیوال دعوت کنند؛ کما این که نمونه مشابه چنین نمایشی را سال گذشته نیز در جشنواره بین‌المللی تئاتر عروسکی(پولچینلا با پنج دست) شاهد بودیم.
استفانو گیونچی هم پیش از شروع نمایش‌اش از این شباهت با تماشاگران صحبت کرد و شیفتگی خود و گروهش از شناختن‌"پهلوان کچل‌" ایرانی و شیوه اجرایی خیمه شب بازی را پنهان نکرد و حتی کارش را حاصل یک بازنگری گروهی روی یکی از متون قدیمی فارسی درباره‌"پهلوان کچل‌" معرفی کرد. هر چند که پیشینه اجرای نمایش‌های‌"پهلوان کچل‌" همچنان برای خود ما آشنا نیست، اما خوب می‌دانیم که‌"پهلوان کچل‌" ما نمونه‌های مشابه بسیاری در کشورهای مختلف با ویژگی‌ها و فرهنگ‌های متفاوت دارد. ‌"کوو‌"ی چینی، ‌"ماکوس‌" آتلانی، ‌"پولچینلا‌"ی ایتالیایی، ‌"پولیشینل‌" و‌"گینیول‌" فرانسوی، ‌"پانچ‌" انگلیسی، ‌"پتروشکا‌"ی روسی همه عروسک‌ها و شخصیت‌های شبیه به‌"پهلوان کچل‌" هستند که احتمالاً سابقه حضور آن‌ها در نمایش‌های سنتی ـ دست کم در اروپا ـ می‌تواند برگرفته از شخصیت‌"پولچینلا‌" باشد.


به هر حال اجازه بدهید بحث در مورد‌"هی تو! ‌" را با این فرض ادامه بدهیم که‌"پولچینلا‌" مهمترین شخصیت عروسکی سنتی ـ با ویژگی‌های خود‌ ـ در اروپاست و‌"پهلوان کچل‌" هم مهمترین نمونه مشابه آن در شرق است. هر دو این شخصیت‌ها عروسکی بذله‌گو و حاضر جواب، زیرک و لذت‌طلب هستند. با این تفاوت که ـ حتی به اعتراف استفانو گیونچی ـ ‌"پهلوان کچل‌" ما رگه‌هایی از مردانگی و صوفی‌گری شرقی را هم با خود به همراه دارد. ‌"پهلوان کچل‌" قهرمان ضعیفان، بدون ترس در مقابل زور و ظلم مبارزه می‌کند و حتی در بسیاری از داستان‌ها با زیرکی دست خشکه مقدس‌ها و مذهبی‌نماها را با ترفندها و کلک‌های بامزه‌اش رو می‌کند.
به یک نکته مهم دیگر ‌هم باید در مورد‌"پهلوان کچل‌" نمایش‌هایی که به‌"پنچ‌" هم معروف است اشاره کنم و پس از آن به بررسی شباهت‌های آن با نمایش ایتالیایی و همچنین بررسی ویژگی‌های کار گیونچی بپرداز‌م:
مهمترین نقش‌"پهلوان کچل‌" در نمایش مبارزه است. این نمایش‌ها که معمولاً بیش از پنچ شخصیت دارند با معرفی‌"پهلوان کچل‌" آغاز شده، با مبارزه او با‌"وروره جادو‌" و قلعه طلسم شده ادامه می‌یابند و با به سرانجام رسیدن کار او یا ازدواجش به پایان می‌رسند.
عروسک نمایشی گیونچی که مرشد یا حاج عیوض نام‌"هی تو! ‌" را بر آن می‌گذارد و بی‌شباهت با‌"پهلوان کچل‌" و‌"مبارک‌" خودمان نیست هم دقیقاً در بستر رویدادهای ساده از پیش آشنا همین شیوه نمایشی، همه وقایع را روایت می‌کند. مرشد، حاجی عیوض یا همان تاجر ایتالیایی در سفری جهانی از ایتالیا به اصفهان می‌رسد و موقع فروش اجناس با شرکت دادن تماشاگران در بازی به یک چراغ جادو دست می‌کشد و عروسک سیاه کوچک روی صحنه ظاهر می‌شود.
همان گفت‌وگوهای معمول با هدف به خنده واداشتن تماشاگر آغاز می‌شوند و اجنه و دشمنان یکی یکی وارد می‌شوند و‌"هی تو‌" همه آن‌ها را با آن قیافه‌های زشت و وحشتناک به طرز خنده‌داری از پا درمی‌آورد و با دختری آشنا می‌شود و بالاخره داستان با تولد فرزند او به پایان می‌رسد.
داستان و رویدادهای نمایش به همین سادگی و در عین حال که جذابیت‌های کمیکی نیز برای مخاطبان دارند روایت می‌شوند و مرشد ـ در این نمایش با کمک مترجم که خیلی هم خوب از عهده انجام کارش برآمد و حتی تبدیل به یک شخصیت نمایشی شد ـ وقایع و رویدادها را منظم می‌کند و در هماهنگی با یک متن از پیش تعیین شده به اجرا می‌گذارد.
بنابراین‌"هی تو! ‌" کاملاً مبتنی بر همان اشکال ساده و از پیش مشخص شده خیمه‌شب‌بازی است. اما در کنار همه این‌ها حتی می‌توان آن را بسیار ساده‌تر از این هم دانست.
نمایش‌ استفانو گیونچی قواعد و ویژگی‌های اصلی شیوه نمایشی را رعایت می‌کند، اما چیزی به آن نمی‌افزاید. حتی می‌توان گفت که خیلی محدودتر و کم‌مایه‌تر از خیمه‌شب‌بازی ایرانی است. بداهه‌گویی، هماهنگی با شرایط و دخالت دادن بازخورد حضور مخاطبان هیچ جایگاهی در این نمایش ندارد، در حالی که همین آزادی یکی از مهمترین ویژگی‌های‌"پهلوان کچل‌" است. شاید اگر مترجم گروه در کنار مرشد قرار نمی‌گرفت، ‌اجرا به واسطه مقید بودن کامل به متن، حتی نمی‌توانست به این اندازه هم به اهدافش دست پیدا کند.


در کنار این ویژگی‌ها‌"هی تو! ‌" ایتالیایی‌ها به نظر خیلی کم حرف و خسته و گوش به فرمان مرشد است. در حالی که مهمترین ویژگی‌"پولچینلا‌"، ‌"پهلوان کچل‌" و نمونه‌های مشابه آن‌ها زیرکی و حاضر جوابی آن‌هاست که به ویژه در چالش با موقعیت و جایگاهشان در مقابل مرشد امکان بروز و ظهور پیدا می‌کند. اصلاً همه جذابیت و اهمیت‌"پولچینلا‌" و‌"پهلوان کچل‌" در همین ویژگی‌شان نهفته است که با نیروهای جادویی اطرافشان مبارزه می‌کنند و مرشد را دست می‌اندازند و این گونه است که تماشاگر از دیدن کارهای این دو عروسک کوچک لذت می‌برد.
نکته دیگر این که دست کم از این نمایش ایتالیایی و گروه نمایشی انتظار می‌رفت که نه کپی کاملاً مشابه شخصیت نمایشی خود ما، بلکه چیزی فراتر از آن، یا دست کم با ویژگی‌های متفاوت را در ایران به نمایش بگذارند. همچنان که در نمایش‌"پولچینلا‌ با پنج دست‌" خلاقیت‌ها در اجرا و استفاده از خیمه‌ها نوع بازی عروسک‌ها بسیار دیدنی و جذاب بود و برایمان تازگی داشت. اما این که چه عاملی باعث شده تا هیأت انتخاب این آثار‌"هی تو! ‌" را برای شرکت در جشنواره انتخاب کنند، جای سوال دارد. آیا شباهت این شکل سنتی از تئاتر با شیوه‌های ایرانی نمایش عروسکی می‌تواند دلیل کافی برای این انتخاب باشد؟
استفانو گیونچی پیش از شروع نمایش از کار گروه بر روی یک متن فارسی صحبت می‌کند، اما به نظر می‌رسد که بهتر بود برای جشنواره‌ ما و تماشاگران ایرانی، داستانی از پولچینلای ناپلی را با شرایط، رویدادها و اتفاقات خاص خود این شخصیت‌ و شیوه‌های خاص ایتالیایی اجرا کند. البته منظورم این نیست که‌"هی تو! ‌" ایتالیایی نیست؛ او حتی برخی کارها را انجام می‌دهد که خاص شخصیت خود اوست، اما کاملاً پیداست که گیونچی سعی کرده تا عروسک‌اش را به نمونه مشابه ایرانی نزدیک کند و بدتر از این، آن که نمایش‌اش در کمال سادگی و بی‌چیزی و بدون هیچ مولفه، ویژگی و رویکرد تازه و جذاب یا حداقل غیر آشنایی به اجرا می‌گذارد. گویی آن که حضور در این جشنواره برای او و گروهش تنها زنگ تفریحی برای شرکت در یک مهمانی است.
در پایان اعتراف می‌کنم که با وجود‌ آشنا بودن داستان و شیوه اجرایی نمایش، مخاطب از تماشای آن لذت می‌برد. این شخصیت عروسکی دوست داشتنی است و رفتارهایش آن قدر شیرین و جذاب هستند که کمتر تماشاگر ایرانی ممکن است از دیدن کارها و رفتارهایش لذت نبرد و سالن نمایش را ناراضی ترک کند.

  نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 9:21  توسط روابط عمومی   | 

مهدي نصيري:
"کريستال تاور"، "من قاضي‌القضاتم که مرگ مرد مهر کردم به مهر" و"کوچه عاشقي" سه نمايش کاملاً متفاوت در ژانرهاي مختلف هستند که در فرم و شکل و با مضامين متفاوت مذهبي، اجتماعي، ديني و در حوزه‌هاي کمدي ايراني، درام غربي و... توسط نصرالله قادري و به فاصله‌اي اندک از يکديگر اجرا شده‌اند.
بررسي عناصر، ساختار و قواعد دراماتيک اين سه اثر، به ويژه در حوزه انطباق با قالب‌هاي ژانر آثار نشان مي‌دهد که کارگردان و نويسنده آن‌ها در هر کدام از نمايش‌ها، ابزارها و مولفه‌هاي متناسب با قاعده‌اي را مورد استفاده قرار داده و در اين مسير موفق هم بوده است.
اما در ميان اين سه نمايش که در يک سال اخير توسط نصرالله قادري روي صحنه رفته‌اند، کمدي"کوچه عاشقي" نمايش متفاوت‌تري است. قادري که تا به حال يک کمدي را در قواره و قالب ژانر آن و به صورت جدي در کارنامه آثارش نداشته، با اين تجربه نشان داد که جسارت سيري ناپذيري در خروج از آزمون‌هاي تثبيت شده کاري‌اش دارد.
همه نمايش‌هاي قادري ويژگي‌هاي مشترکي در پرداخت خاص ديداري، تکيه بر جنبه‌هاي محتوايي منطبق با ديدگاه مولف، سخنوري‌ ماهرانه و... دارند؛ آما آن چه که بيشتر من را در مورد نمايش‌هاي قادري به وجد مي‌آورد اين است که او خوب مي‌داند مشکل زمانه‌اش چيست! خوب مي‌داند که در اين دوران چه بايد بگويد و خوب هم مي‌داند که منظورش را چگونه و با چه ابزاري بيان کند. در واقع آن چه اضافه بر اين در نمايش‌هاي او ديده مي‌شود يا بر آثارش الحاق شده و يا اين که آن قدر کوچک و ناچيز است که به راحتي مي‌توان از کنار آن گذشت.
کمدي"کوچه عاشقي" در ادامه چنين رويکردي، اين بار با محوريت موضوع عدالت نوشته شده و روي صحنه رفته است. مضمون اصلي اين نمايش که باز هم به دغدغه‌هاي کارگردان برمي‌گردد، گسترش موضوع در يک بستر داستاني آشنا و ايراني است. شيوه روايت و اجرا، ريشه‌يابي و اصل شناسي موضوع، رويدادگاه و نشانه‌ها، نمادها و اساطير ايراني و... همه و همه در اين نمايش‌ در کنار هم قرار گرفته‌اند تا يک داستان نمايشي، با لحن و زبان کمدي درباره مضموني هدفمند و با فرم متناسب آن روايت شود.
قادري براي گسترش موضوع عدالت در يک نمايش باز هم به سراغ تاريخ رفته و نمايشي از تاريخ، جامعه، اسطوره و اخلاق ايراني را در سطوح مختلف به روايت مي‌گذارد. اما اين نمايش پيش از هر چيز براساس آن چه که در نمايش‌هاي کمدي ايراني مرسوم است کارش را با انتخاب و پرداخت تيپ‌هاي نمايشي آغاز مي‌کند و در مورد هر يک از آن‌ها بخشي از جامعه‌شناسي تاريخي فضاي مورد نظرش را در معرض شناخت قرار مي‌دهد.
حاج حلبي(پيرمرد متحجر مذهبي)، لوطي اصغر(بازاري رياکار)، شعبان خان(بزن بهادر بي‌مخ)، مهرداد جان(هنرمند متجددنما)، اکبرخان تجدد(صوفي متظاهر)، اشک اول(وکيل مترقي نما)، موسيو(خارجي و بيگانه فرصت طلب)، سياوش(جوان عاشق ايراني) و... تيپ‌هايي هستند که در گستره مناسبات داستاني"کوچه عاشقي" خلقيات و جامعه شناسي داستاني ايراني را به نمايش مي‌گذارند.
در بستر داستان ساده اين کمدي نيز حاج ولي‌الله خان عدالت، صاحب باغ رحمت، مرده ‌و اهالي محل در اجراي وصيت‌نامه و تقسيم ماترک او و براي ازدواج با دخترش، عادله(مالکيت باغ) ‌شرط مهمتر را اجرا کنند و علاوه بر به دست آوردن دل او در صندوقچه حاج ولي‌الله خان را هم باز کنند.
سياست‌ها و بازي‌هاي اهل محل براي به دست آوردن مالکيت باغ رحمت، مالکيت حقيقي سياوش ايراني و عشق او به عادله و حضور موسيوي بيگانه و دو کولي آواره(لاله سيا و عبدل چلغوز) همه آن چيزي است که رويدادهاي ساده اما مهم"کوچه عاشقي" را تشکيل مي‌دهند و به وجود مي‌آورند.
نصرالله قادري اگر چه نمايش‌اش را کمي دير آغاز مي‌کند و به سرعت قادر به جذب مخاطب و درگير ساختن او با اجرايش نيست، اما پس از طرح معما و پردازش مناسبات و شبکه ارتباطات داستاني به خوبي توانسته موضوعات و رويدادهايي آشنا از جامعه و تاريخ ايراني را همچون آينه‌اي در مقابل تماشاگرانش قرار دهد. قادري براي طرح مفاهيم مورد نظرش راه سختي را انتخاب نکرده است. او داستان ساده‌اي را با کمک آدم‌هاي آشنا به مخاطبش ارائه مي‌کند و تازه لحن و شيوه‌اي سرگرم کننده و جذاب را هم براي اين مواجهه انتخاب کرده است. اما در پس اين سادگي مفاهيمي مهم و ارزشمند را درباره ايران ‌و عدالت مطرح مي‌کند که در نتيجه آن فرم و محتوا در انطباق با هم قرار مي‌گيرند و زيبايي شناسي مطلوب را براي نمايش فراهم مي‌آورند.
قادري براي زير ساخت‌هاي ساختاري و ارزش‌هاي مفهومي نمايش‌اش از تاريخ و اسطوره‌‌هاي ايراني استفاده کرده است. عشق و عدالت در گستره اساطير ايراني همواره به سياوش(عاشق‌ترين اسطوره ايراني) و فريدون(عادل‌ترين اسطوره‌ ايراني) نسبت داده شده است. اما در گستره همين اساطير يکي از ناعادلانه‌ترين قضاوت‌ها و رفتارها در مورد سياوش و ايرج(فرزند فريدون) صورت پذيرفته است. قادري قرار است در نمايش‌اش از عدالت سخن به ميان آورد و براساس يک تفکر ايراني اين عدالت را از اسطوره‌ها آغاز کرده است. او اساطير را به امروز مي‌آورد و در بستر مناسبات اجتماعي آشناتر قرار مي‌دهد و داستاني تازه را براي شناساندن آن‌ها مورد پردازش قرار مي‌دهد که کاملاً معاصر، امروزي، تاريخي و ايراني است؛ مهمتر اين که درباره عدالتي ملي و ايراني هم هست.
سياوش ‌به شهيد بزرگ نمايش قادري تبديل مي‌شود و حالا عدالت نه در دوران حيات اسطوره‌اي سياوش که در دوران سياوش‌هاي ديگر مورد ترديد قرار مي‌گيرد. سياوش نمايش قادري را بايد تلفيقي از خصلت‌ها و خصوصيات اسطوره‌اي سياوش و فريدون دانست و از همين روست که فرزند سياوش در نمايش قادري با فرزند فريدون عادل(ايرج) هم‌نام مي‌شود. گويي ايرج از دل تاريخ آمده و از ظلم و بي‌عدالتي برادرانش(سلم و تور) جان سالم به در برده تا امروز پرچمدار عدالت در محله عاشقي نمايشي معاصر باشد.
قادري حتي مضمون و موضوع اساطيري داستان فريدون عادل را نيز در نمايش‌اش به عنوان يک محتواي مورد تاکيد، مطرح مي‌کند. در شاهنامه فريدون به واسطه عدالت‌اش مورد اشاره قرار مي‌گيرد و فردوسي به خواننده‌اش پيشنهاد مي‌دهد که همچنين قهرمان اسطوره‌اي داستان عدل و داد را سرلوحه رفتار قرار دهد:
فريدون فرخ فرشته نبود ز مشک و ز عنبر سرشته نبود
به داد و دهش يافت اين نيکويي تو داد و دهش کن، فريدون تويي
اگر مصرع آخر اين قطعه از شعر فردوسي را نتيجه و چکيده محتوايي و سخن شاعر با خواننده‌اش در نظر بگيريم(تو داد و دهش کن، فريدون تويي) مي‌توانيم آن را با آخرين جمله از نمايش قادري مقايسه کرده و برابر هم قرار دهيم.
قادري پس از ترسيم شخصيت و تيپ‌ها و نمايش مناسبات رفتار و حضور آن‌ها در جامعه معاصر و بعد از مورد تاکيد قرار دادن شهادت سياوش و عدالت آرماني در مورد باغ رحمت(حضور ايرج) آينه‌اي را از صندوقچه حاج ولي‌الله خان عدالت خارج مي‌کند. اين آينه مهمترين نشانه‌اي است که همه مفاهيم نمايش را به نقطه‌اي مشترک مي‌‌رساند و متمرکز مي‌کند. لذت‌بخش‌‌ترين لحظه در نمايش قادري آن جاست که در پايان، آينه را رو به تماشاگر مي‌گيرد تا حالا تماشاگر خودش را در آينه روي سن مشاهده کند و اين پيام که:
....... مردي اگر هست، کنون وقت نبرد است.
قادري با(مردي اگر هست، کنون وقت نبرد است) انگيزشي مشابه با نتيجه حاصل از شعر فردوسي(تو داد و دهش کن، فريدون تويي) را پس از روايت داستانش در مورد عدالت در مخاطب ايجاد مي‌کند.
ميزانسن‌هاي منظم و تقسيم حرکات و جايگاه حضور بازيگران با طراحي بدون آشفتگي، پرهيز از شلوغي و هدفمند بودن اجرا در حوزه حرکت‌هاي صحنه از ديگر محاسن کمدي"کوچه عاشقي" است. قادري بر خلاف کمدي‌هاي معمول که با اين شيوه اجرا مي‌شوند، زيبايي و مهندسي حرکت را در نمايش‌اش به دقت مورد توجه قرار داده است. حضور مردم در يک خط و پشت سر سياوش در صحنه نخستين مواجهه سياوش با اهالي گذر و صحنه مشورت و سياست‌گذاري اهالي محل با تحريک موسيو و لوطي اصغر در حالي که عده‌اي پشت سر آن‌ها نظام داده شده‌اند را مي‌توان به عنوان نمونه‌هايي از اين پرداخت مورد اشاره قرار داد.
نمايش نصرالله قادري همان گونه که ذکر شد، اجرايي جذاب و دلنشين از يک کمدي ايراني است که مفاهيم و مضامين مورد نظرش را با شيوه‌اي مطلوب و با بهره‌گيري از عناصر و مولفه‌هاي مناسب ساختار مطرح مي‌کند. تنها ايراد اين نمايش در حوزه نمايشنامه‌نويسي را هم بايد به حسن قلم نويسنده آن مربوط دانست.
نصرالله قادري سخنور قهاري است و اين سخنوري در روح و جسم آثارش حسن بزرگي است که گاه بيش از اندازه خودنمايي مي‌کند و مخاطب را تنها مي‌گذارد.
به قصه درآوردن عدالت در ايرانشهر را به زبان نصرالله قادري خيلي دوست دارم و آشنايي و حضور دلنشين آدم‌ها روي صحنه"کوچه عاشقي" برايم خيلي دلچسب و دوست داشتني بود(به جز استاد صورتگر که به نظرم ضعيف‌ترين پرداخت را در ميان شخصيت‌ها دارد و در عين حال از مهمترين آن‌هاست) تجربه ديدن اين نمايش و پيوند اسطوره‌اي گذشته و امروز آن در ميان آثار نمايشي ايراني و به ويژه در حوزه کمدي کم سابقه و قابل تامل است و به همين خاطر تماشاي آن را به همه علاقه‌مندان نمايش و به خصوص نمايش‌هاي کمدي ايراني پيشنهاد مي‌کنم.
  نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم اسفند 1387ساعت 21:47  توسط روابط عمومی   | 
حسن پارسايي:

موضوع خواستگاري يکي از جدي‌ترين موضوعات زندگي انسان است، اما همين موضوع جدي مي‌تواند به غير جدي‌ترين و کمدي‌ترين و حتي در مواردي به تراژيک‌ترين حادثه زندگي انسان تبديل شود، در نتيجه ظرفيت موضوعي آن را دارد که به صورت ژانر درام، کمدي يا تراژدي به اجرا درآيد. ضمناً خود موضوع عام شمول است و مرز جغرافيايي نمي‌شناسد. لذا، مي‌توان آن را به هر زبان و گويشي‌ ترجمه و همزمان با هر آداب محلي هم آداپته کرد.
نمايش"خواستگاري" اثر آنتوان چخوف که توسط عظيم موسوي با زبان و گويش محلي و آداب و عادات مردم گيلان آداپته شده و هم اکنون در تالار سنگلج تهران در حال اجراست، ترفندي ابتکاري و تا حدي هم تجربي به شمار مي‌رود و مي‌تواند سرمشق و الگوي خوبي براي اجراي آن با گويش‌ها و آداب محلي مليت‌هاي ايراني ديگر باشد، اما ضرورت‌هاي چنين اجرايي چگونه بايد باشد؟ براي پاسخ به اين پرسش الزاماً بايد بن مايه موضوعي و محوري نمايشنامه حفظ شود،‌ اما عناصر و ضمائم ديگر اثر نياز به جايگزيني دارند. در اين جايگزيني و به اصطلاح آداپته کردن، لازم است از ضرب‌المثل‌ها، شوخي‌ها و آداب خاص محلي نهايت استفاده بشود تا جايي که شناسه‌هاي جديدي براي آن ارائه شود و مخاطب بپذيرد که اين رخدادها در يک خواستگاري محلي و در گيلان يا هر جاي ديگري از ايران رخ داده‌اند.
عظيم موسوي که کارگرداني نمايش را هم به عهده دارد، تا حد زيادي سعي کرده اين مهم را محقق مي‌کند، با وجود اين مي‌شد برخي عارضه‌مندي‌هاي اجرا مثل افراط در"ساده‌لوح" نشان دادن آدم‌ها را با خصوصيات گفتاري، رفتاري و اصطلاحي فرهنگ و فولکلور مردم گيلان جايگزين کرد و بر وجوه محلي آن افزود.
پرسوناژهاي نمايشنامه"خواستگاري" اساساً ساده‌لوح نيستند، بلکه گرفتار عادات و ذهنيت‌هايي هستند که نمي‌توانند حتي در موقعيت بسيار مهمي مثل خواستگاري از آن‌ها دست بردارند و همين داشته‌هاي خاص و متمايز است که هر دو سوي موضوع خواستگاري، يعني دختر و پسر را به جاي تعامل و همگرايي به تقابل و واگرايي مي‌کشاند و با تبديل کردن خود آن‌ها به موانعي براي اجراي خواسته‌هايشان ژانر اثر را به سمت و سوي کمدي سوق مي‌دهد و نهايتاً اقدام خواستگاري را به شکل يک"پارادوکس" کميک براي مخاطب تحليل و نمايه‌سازي مي‌کند. اين وجوه پارادوکسيکال و داشته‌هاي متمايز و خاص در اين خلاصه مي‌شود: دو نفر براي اقدامي اجتماعي و حتي بيولوژيک نياز به تعامل دارند و شرايط چنين اقتضا مي‌کند که از خصوصيات و عادات فردي خويش دست بردارند، اما آن‌ها به طور متناقضي خصوصيات کامل فردي خود را حفظ و بر آن‌ها اصرار مي‌ورزند؛ در نتيجه به جاي آن که شباهت‌ها و همگرايي‌ها برجسته و با هم جمع و تبديل به جاذبه شوند تا خواستگاري به سرانجامي شيرين و مطلوب برسد، در عوض تاکيد زياد بر مالکيت فردي و دارايي‌هاي شخصي و نيز مقايسه برتري‌هاي خويش با ديگري، همه چيز را دافعه‌مند مي‌کند و در نتيجه موضوع"وصال" به امري"محال" تبديل مي‌شود.
نوع و شاخصه اين فرديت‌ها و نيز چگونگي تاکيد بر آن‌ها، در حقيقت همه آن امکان و ظرفيتي است که متن براي کمدي بودن دارد و اين جاست که نويسنده يا آدابتور متن بايد مابه‌ازاءها و قرينه‌هاي بومي و محلي را از فرهنگ، فولکلور، آداب و سنت و حتي عادات و خلق و خوي آدم‌هاي مورد نظرش بگيرد و در متن بگنجاند، طوري که شالوده و بن‌مايه‌هاي محوري موضوع از بين نرود و با همان اهميت در متن جديد و آداپته شده هم حفظ شود، يعني موضوع خواستگاري کمرنگ نشود.
نمايشنامه"خواستگاري" در اصل يک کمدي انتقادي اجتماعي است، اما ظرفيت آن را دارد که به يک کمدي سبک"Low Comedy" هم تبديل شود. در اجراي عظيم موسوي همين نوع کمدي مورد نظر بوده و او به عناصر و اجزاي تشکيل دهنده اين کمدي دلبستگي داشته و تا حد نسبتاً قابل قبولي هم آن‌ها را به کار گرفته و همزمان نيز يک رويکرد تجربي هم به اثر داشته که متن چخوف را کاملاً ايراني کرده است. اين رويکرد تجربي در استفاده از تعزيه و نمايش تخت حوضي خلاصه شده که در بطن اجرا به خوبي جاي گرفته و مقبوليت نمايشي پيدا کرده و حتي بر ويژگي پارادوکسيکال و کميک اثر نيز افزوده است.
گرچه در ژانر کمدي سبک عامل ساده‌لوحي پرسوناژها هم دخيل است، اما تاکيد زياد روي اين موضوع تا حدي به نمايش"خواستگاري" و پس زمينه‌هاي فرهنگي آدم‌ها آسيب رسانده است. موسوي بنا را بر اين گذاشته که پرسوناژها در هر حالت و موقعيتي کاري انجام بدهند و حرفي بزنند، در حالي که گاهي خاموشي و لال گونگي به موقع بسيار کميک‌تر است و نقيضه نمايي خنده‌دار اثر را تشديد مي‌نمايد؛ براي اثبات اين موضوع و اجتناب از حرکات و گفتار شتابزده مي‌توان به مثالي در خود اجرا اشاره کرد: حرکت اسلوموشن(Slow Motion) در يکي از صحنه‌ها وجه کميک اثر را ارتقاء بخشيده است و اگر اين صحنه با همان حرکت معمولي به اجرا درمي‌آمد، چندان کميک نبود. لذا نمايش"خواستگاري" اثر آنتوان چخوف با آداپتوري و کارگرداني عظيم موسوي مي‌توانست بهتر از اين هم اجرا شود.
در اين اجرا موضوع محوري چخوف تا حدي کمرنگ شده است و فقط از نيمه نمايش به بعد، مخاطب به تدريج بن‌مايه‌هاي موضوعي نمايشنامه"خواستگاري" را دريافت مي‌کند. اجرا در آغاز تا حدي ضعيف است، اما کم‌کم و با سيري صعودي به اجرايي متوسط تبديل و در اواخر به طور نسبي برجسته مي‌شود. اين نمايش که با تنظيم آداپتوري و کارگرداني عظيم موسوي روي صحنه آمده، از لحاظ ميزانسن‌ها قابل اعتنا و از تنوع لازم برخوردار است: صحنه اسلوموشن و نيز صحنه‌اي که بازيگران پشت به تماشاگران مي‌نشينند يا صحنه‌اي که در آن پايه صندلي‌هاي آنان در هم تداخل پيدا مي‌کند و نيز ژست کارتوني پدر"ماه بانو" براي حرکت سريع، همگي ابتکاري و زيبا هستند. جاي گيري بازيگران در کل خوب شکل ‌دهي شده و تبديل ناگهاني صحنه عزا به شادي هم بسيار کميک است.
نمايش"خواستگاري" با بهره‌گيري از عناصري مثل حرکات سريع، موزون، شتابزده و غير قابل انتظار، تکرار، ادا و اطوار، تصادم و برخورد، داد و بيداد و شلوغي، جابه‌جايي زياد و همزمان با استفاده از تعابير ذهني کميک، اشتباه‌گويي و تغيير سريع حالت به طور نسبي شاخصه‌هاي کمدي سبک را مي‌نماياند و از نيمه نمايش به بعد تماشاگر را بيشتر مي‌خنداند.
بازيگراني که نقش‌هاي اصلي روي صحنه را به عهده دارند، خوب بازي مي‌کنند و به ترتيب مي‌توان به بازي‌هاي درخشان حميدرضا مرادي، حسن عقيقي، محمود راسخ‌فر، معصومه کاظمي و رهام اصغرپور اشاره کرد. استفاده از نوازنده دوره‌گرد نيز ابتکاري و زيباست و هر دو بازيگر اين نقش‌ها، يعني بابک طهماسب‌پور و محمدجواد بهرامي از عهده نقش‌هايشان برآمده‌اند. پيچ و تاب خوردن بدن نوازنده آکاردئون که بيانگر"به ساز خود رقصيدن است" اگر بيشتر باشد، نمايش کميک‌تر خواهد شد، حضور اين نوازندگان و حتي نابينا بودن يکي از آن‌ها وجوه دراماتيک ويژه‌اي به نمايش داده و در جاهايي واقعاً کميک است، مثلاً وقتي که به علت به هم خوردن مراسم خواستگاري"مش قاسم" به او مي‌گويد:"ديگه شاد نزن، غمگين بزن" و او هم آهنگي در همين مايه مي‌نوازد. يکي از بازيگران محوري و يکي از بازيگر جانبي هنگام اجرا زيرچشمي گاهي نگاهي به تماشاگران مي‌کنند و اين ضعف در بازيگري است. استفاده از نوازنده‌اي که لباسي شبيه به قشقايي‌ها به تن دارد با فضاي گيلکي نمايش سازگار نيست و اي کاش عظيم موسوي براي اين نقش هم از يک پرسوناژ شمالي استفاده مي‌کرد.
ترفند وارد شدن نوازندگان دوره‌گرد از در ورودي تالار سنگلج و اجراي موسيقي اوليه‌اي توسط آن‌ها و بازيگران نمايش در سالن انتظار تماشاگران و متعاقباً دعوت آنان از تماشاگران براي ورود به سالن اصلي و تماشاي خود نمايش، ابتکاري زيباست و با اجراي اين نوع نمايش‌ها همخواني دارد. انتخاب آهنگ‌ها و موسيقي‌ها که توسط زهره عشقي انجام شده، فضاي محلي نمايش را تشديد و به اجرا کمک کرده است.
طراحي دکور صحنه اول بر دل نمي‌نشيند و بسيار سطحي است، مي‌شد به جاي آن از همان دکور دوم استفاده کرد و فقط نمايه خود خانه(ديوار و پنجره‌ها) را با آويختن همان حصير پوشاند و از بقيه دکور به گونه‌اي براي صحنه اول هم استفاده کرد.
نمايش"خواستگاري" به رغم برخي کاستي‌ها در کل نمايشي ديدني و به لحاظ تبديل متن"آنتوان چخوف" به يک متن ايراني و حتي محلي، اجرايي تجربي نيز به حساب مي‌آيد. اين نمايش کمدي از ميزانسن‌هاي زيبا و قابل قبولي برخوردار است و مخصوصاً به علت بازي خوب بازيگرانش، فضايي شاد و مفرح مي‌آفريند و خنده را بر لبان تماشاگر مي‌نشاند
  نوشته شده در  دوشنبه هشتم مهر 1387ساعت 14:1  توسط روابط عمومی   | 
غرفه محصولات فرهنگی تالار سنگلج برای عرضه نمایشنامه و کتب تخصصی تئاتر، موسیقی فیلم و موسیقی کلاسیک راه‌اندازی شد.

به گزارش خبرنگار مهر، این غرفه آمادگی عرضه انواع نمایشنامه‌های ایرانی و خارجی و همچنین برخی کتب تخصصی تئاتر به علاقمندان را دارد. همچنین موسیقی فیلم‌های مختلف تولید شده سینمای ایران و جهان و آثاری از موسیقی کلاسیک از محصولات عرضه شده در این غرفه هستند. عرضه محصولات به دانشجویان و هنرمندان تئاتر با تخفیف همراه است.

همچنین در راستای برنامه‌های فرهنگی و تئاتری تالار سنگلج، چهارشنبه 29 خردادماه نیز نمایشنامه‌خوانی "روز خداحافظی" به کارگردانی بهنام حقیقی در کافه تریا این تالار اجرا می‌شود. این برنامه ساعت 17 اجرا می‌شود و بعد از آن علاقمندان می‌توانند در جلسه نقد و بررسی این اجرا شرکت کنند.

  نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 14:11  توسط روابط عمومی   | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM